تنهایی برایش همچون رهایی بود. بر آبسنگ آنوا، در فاصلۀ یکونیمکیلومتری خشکی بود و هفتادوپنج هزار فرانک داشت. هرگز کشتیای را چنین ماهرانه غرق نکرده بودند. همهچیز را پیشبینی کرده بود. کارش نقص نداشت. از جوانی فقط یک آرزو در سر داشت: در قمار زندگی، شرافتش را وسط بگذارد، در نظر دیگران پاک و پرهیزکار جلوه کند، از نام نیک بهره برد و منتظر فرصت مناسب باشد؛ آنگاه، فرصت که فرارسد، ضربهای کاری بزند، بازی را ببرد و ابلهان را جا بگذارد. میخواست آنچه را شیادان کودن در توطئههای پیدرپی به جیب می
0 نظر